باران
باران كه مي بارد بي پروا ترم،

عاشق تر...

باران كه مي بارد،

تو هم انگار نزديكتري خدا...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت1:38 PMتوسط شملک |
پرواز

بعضي از آدم ها زميني اند، دل پرواز كردن ندارند! تمام عمر پا روي زمين سفت مي‌گذارند، زندگي مي‌كنند، مي خندد، گام بر مي دارند، آهسته، آرام، مطمئن، بدون هيجان...

بعضي آدم ها را بايد هل داد. يكي بايد باشد، يكي كه مثل هيچ كس نيست! يكي كه بردارد اين ها را با دست هاي خودش ببرد بالا و بپراندشان...

من، پرواز را دوست دارم! با پاهاي خودم شروع كردم به بالا رفتن از پرتگاه روزمرگي، سال‌هاست كه دارم بالا مي روم. تا برسد آن روز زيبايي كه به قله مي رسم، تمام گذشته را مي گذارم همانجا بماند و خودم پر مي كشم در هياهوي آسمان، آزاد، بي دغدغه، پر هيجان...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت11:40 AMتوسط شملک |
اولين

اولين باري كه يكي از نوشته‌هام چاپ شد‌، حس جالبي داشتم. اين "اولين‌"هاي لعنتي هميشه حس و حال فوق‌العاده‌اي براي آدم ايجاد مي كنن. يه جوري كه ديگه هيچ وقت تكرار نمي‌شه!‌ يه وقتايي مي‌شينم و فكر مي كنم به اينكه آخرين اولينه عمرم قراره چي باشه... شايد همين يكي؛‌ شايد هم نه، البته اگه عمري باقي بمونه.

اين يكي هم مثل همه ي قبلياش حس خوبيه. اينكه براي اولين بار قراره عكسايي روي ديوار ديده بشن كه من بخاطرشون با دوربينم راه افتادم تو سطح شهر، از اين و اون خواهش كردم كه تو روخخخخخخدا بزارين از نماي ساختمونتون عكس بگيرم، زير بارون خيس شدم، كف زمين توي پارك دراز كشيدم، قيبل از طلوع آفتاب از خواب بيدارم شدم...

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت12:14 PMتوسط شملک |
پاييز، پاييز دوست داشتني

چند وقت پيش اداره مديريت دانش براي كارشناساي واحد پژوهش كلاس زبان تخصصي بيزينس گذاشت. كتابش businesss result بود و استاد خودش سال ها تجربه در زمينه تجارت خارجي داشت و سفرهاي كاري زيادي رفته بود. اين تجربه و تسلط استاد و يكي بودن موضوع تاپيك هاي كتاب با كاري كه ما هر روز باهاش سر و كار داريم،‌ باعث شد همه مون  هايپر اكتيو باشيم و كلاس فوق العاده اي از آب درومد. ولي نمي دونم به چه علتي گروه آموزشمون بعد از 4-5 ترم با استاد به مشكل بر خورد و كلاس تعطيل شد! خلاصه بعد از كلي نامه نگاري و در خواست قرار شد دوباره كلاسمون شروع بشه، البته با يه استاد ديگه. اين شد كه ما ديروز يعني اول مهر ساعت 8 صبح رفتيم نشستيم سر كلاس زبان! حالا بگذريم از اينكه هيچ كدوممون جلسه اول با استاد جديد ارتباط خوبي برقرار نكرديم، ولي همين اول مهر سر كلاس رفتن حس جالبي بود كه بعد از سال ها دوباره تجربه شد...بعد از كار هم رفتم كريمخان و كلي بين قفسه هاي كتاب گشتم و تو هواي قشنگ پاييز يه عالمه پياده روي كردم. تا باد چنين بادا...

+نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت10:49 AMتوسط شملک |
اين من، اين روزها...

اولين پستي كه در حافظه باباشمل ثبت شده،‌ در مورد اتفاقي بوده كه روز امتحان نظام‌هاي دكتر عرب مازار برام پيش اومد:) زمان زيادي ازش گذشته ولي هر بار كه نوشته‌ي اينجا رو خوندم، تمام لحظاتش برام زنده شده... انگار كه هنوز دانشجوي سال سوم علامه‌ام. با همون دغدغه‌ها  و استرس‌ها و سرخوشي‌هاي روزهاي امتحان. يادش بخير...

حالا اگه در مورد چيزايي كه اين روزا به شدت تو ذهنمه بنويسم هم احتمالا سال‌ها بعد اگه بلاگفايي وجود داشته باشه ميام مي‌خونمش و حال و هواي امروزم برام زنده مي‌شه. امروزي كه در آستانه سي سالگي هستم؛ آروم‌تر از قبل و در عين حال پرشورتر از هميشه و با لايف استايلي متفاوت. گاهي خسته مي‌شم از اينكه برنامه زماني روزانه‌م حتي 1 ساعت خالي نداره و تمام لحظه‌هام پر از تكاپو و هيجانه. گاهي دلم براي خود ساكن و بي مسئوليت چند سال پيشم تنگ مي‌شه و دلم مي‌خواد دنيا براي چند لحظه هم كه شده سرعتش رو كم كنه و بايسته! من روي تختم كنار پنجره دراز بكشم و ساعت‌ها كتاب بخونم بدون اينكه دغدغه‌اي داشته باشم و يا كاري كه انتظارم رو بكشه...انگار نه انگار كه هيچ آدم ديگه اي توي اين كره خاكي زندگي مي كنه...

اما هر بار خنده رو لبام ميشينه و به خودم تلنگر مي زنم كه هي...تنبلي نكن! زندگي الان و اين روزهات به مراتب با كيفيت‌تر و مفيدتره. به خودم تلنگر مي‌زنم كه تو همين دنياي پر مسئوليت و شلوغ هم مي‌شه يه وقتايي براي خلوت دروني خودم پيدا كنم،‌ كتابم رو جلوم باز كنم و برم تو دنياي دوست داشتني خودم غرق بشم...مثل يكي دو ساعتي كه هر شب قبل از خواب و با وجود همه‌ي خستگي‌هام به فيلم ديدن مي گذره؛ مثل همين ده دقيقه اي كه در حين نوشيدن چاي، فايل گزارشي كه دارم مي‌نويسم رو بستم و به جاش اومدم اينجا...

امشب، شبه مهمي براي ماست. شب تولد سي سالگي صالي:) 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت10:57 AMتوسط شملک |
سريع، ناخواسته و باشتاب...

يك وقت هايي، يك اتفاقاتي، ناخواسته و با شتاب در زندگي آدم ها رخ مي دهند! آنقدر سريع، آنقدر نا خواسته و آنقدر با شتاب كه تا مدت ها مي شود انكارشان كرد. مثل يك جور مبارزه با نفسي كه دارد به خطا مي رود و بك گراند قبلي چندين  و چند ساله ي ذهن را در نظر نمي گيرد...

يك وقت هايي، يك آدم هايي، ناخواسته و با شتاب مي دوند و ميآيند وسط زندگي ما. آنقدر سريع، آنقدر تاثير گذار و آنقدر با شتاب كه هيچ جوري نمي شود انكارشان كرد! مثل يك جور مبارزه با طبيعت غالب روزگار كه سر ناسازگاري گذاشته و تمام تصورات ذهني آدم را مثل ديوار روي سر روح و جسم خراب مي كند...

امان از دست اين آدم هاي سريع، اين ادم هاي ناخواسته ي با شتاب...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت2:11 PMتوسط شملک |
حباب

درست مثل پلك زدن مي ماند،

مثل يك لحظه زندگي

مثل همين ثانيه هاي سرخوش

كه دارند روي هم سر مي خورند و حباب مي شوند و درست در يك لحظه...

تهي مي شوند

 

مثل باران مي ماند؛

مثل ترنم اولين قطره هاي شبنم

در صبحي كه آرام آرام به سوي تيرگي مي شتابد و حباب مي شود

و درست در يك لحظه غمگين غروب تهي مي شود...

 

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت2:23 PMتوسط شملک |
امتحان

فردا امتحان دارم. ديروز فهميدم كه فردا امتحان دارم! بيشتر از 2 سالي مي شه كه سر جلسه امتحان نشستم! اين دوره هم تموم شد و مثل همه دوره هاي ديگه قراره تموم شدنش با شروع خيلي كارهاي عقب مونده و برنامه ريزي شده جديد شروع بشه. شروع هاي جديد و دوباره خوب و انرژي بخش و دوست داشتني مي باشند:)

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت11:18 AMتوسط شملک |
اين امرداد لعنتي

تابستون،‌ يكي از منزجر كننده ترين واژه هاي ممكن زندگي منه! از همون بچگي ازش متنفر بودم. هواي گرم و من گرمايي، دو تا چيزي بوديم كه هيچ وقت با هم نساختيم. مخصوصا اين يكي، كه شد بدترين تابستون... بدترين مسافرت، بدترين اتفاق براي زندگي دونفرمون و بدترين بيماري اي كه تا حالا گرفتم! درد و كم تواني جسمي  از يك طرف و عوارضش كه منجر شد به افسردگي و دردهاي عميق روحي... 

خوشحالم كه تموم شد اين ماه مرداد لعنتي! 

+نوشته شده در شنبه یکم شهریور 1393ساعت12:23 PMتوسط شملک |
Sillhouet
هميشه يكي از فانتزي هام اين بوده كه چشم هام را باز كنم؛ مرد را تماشا كنم در حاليكه رو به پنجره ايستاده و دارد پك هاي عميقي به كنت مي زند... امضاي اين تصوير سيلوئت هم لابد مي شود باد؛ بادي كه دارد توي دست و پاي پرده ي سفيد مي پيچد و صداي دريا را با خودش مي آورد براي من!

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت6:46 PMتوسط شملک |
شبكه 2

از پنجره اتاق كارم كه بيرون رو نگاه مي‌كنم،‌ يه ديوار افقي مي بينم كه روش يه عالمه پنج ضلعي آبي منظم و مرتب نشستن! تقريبا هر روز اين پنج ضلعي هاي آبي رو مي بينم و هربار ياد بچگي هام مي افتم كه يكي از تفريحاتم اين بود كه با يه دنيا شوق نقاشيم رو توي پاكت نامه بزارم و پشتش بنويسم: ميدان آرژانتين، انتهاي خيابان الوند...

بعله؛ رسم روزگار چنين است جناب ساختمون، كوه به كوه نمي رسه ولي من باللللاااااخره به شمايي كه هيچ وقت نقاشيامو نشون ندادي رسيدم...

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت1:13 PMتوسط شملک |
فوت بال
تلخ ترين خاطره فوتبالي من تا قبل از گل مسي وقتي بود كه شب امتحان نهايي فيزيك سوم دبيرستان بكهام گل زد، بيلسا نشست كنار زمين، باتي گل خداحافظي كرد، آرژانتين حذف شد...

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393ساعت10:20 AMتوسط شملک |
ترامادول
ترامادول،‌ صداي روزهاي بيقراريست...صداي روزهايي كه حال آدم خوش نيست! مثل حال عقاب بي پرواز؛‌ شكل حال ژكوند بي لبخند؛ مثل احوال تار بي شهناز....

صداي روزهاي كوچ اجباري...سفر كردن فقط براي آنكه نماني و نباشي ديگر...

سفر كردن از ترانه شدن؛

به سرزمين سكوت...

روزهايي كه بايد سفر كني، بري و بري و بري كه ببيني پيچك ها به كجا مي رسند.

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393ساعت12:11 PMتوسط شملک |
باباشمل

با شك و ترديد خيلي زياد پس وردي كه بعد از اين همه وقت تو ذهنم بود رو وارد كردم و با تعجب ديدم كه درسته!! تنها حسي كه بعد از اين همه وقت دارم به اين وبلاگ، دل تنگي شديد براي همه ي لحظه هاييه كه اينجا ثبت شده و خيلياش رو خيلي وقت بود كه فراموش كرده بودم...

غم هاي عميق و خنده هاي از ته دلي كه اينجا ثبت شدن و بعد از اين همه مدت برگشتم و خوندمشون باز هم اين نكته رو برام يادآوري كردن كه همه چيز گذراست و در لحظه بايد خوش بود و دم رو غنيمت شمرد... لحظه هايي كه هر لحظه در حال از دست دانشون هستيم!


+نوشته شده در چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت4:17 PMتوسط شملک |
در ابعاد این عصر حاموش...

سلام آدم ها!

من نیامده ام که بمانم

من آمده ام که کمی بازی کنم

و بعد بروم...

اولین پستی که در دنیای مجازی گذاشتم نوشته بالا بود! فقط نمی دانم چرا پاگیر این دنیا شدم...

باید امشب بروم...

پ.ن.تولد چهارسالگی شمل


+نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت1:23 AMتوسط شملک |
تجربه

 

الان که من دارم این سطور را می نویسم، دقیقا همین الان، یک چیزهایی دارند با صدای وززززز وزززز کش داری از سقف تالاپی می افتند پایید. اول فکر سوسک است ولی کاشف به عمل آمد که نوع نادری از مورچه های بالدارند که حمله کرده اند به اتاق صورتی! هیچ دلم نمی خواهد خشانت نشان بدهم. از همین حالا 12 دقیقه بهشان فرصت عقب نشینی می دهم و راس ساعت 12 (12دقیقه دیگر) .... لامپ رو خاموش می کنم و می خوابم:(

امروز خیلی اتفاقی تصمیم گرفتم برم آرایشگاه. اعتراف می کنم آرایشگاهی که می روم یکی از شادترین مکان هایی است که ممکن است تا حالا رفته باشم. محصوصا وقتی الهه را می بینم که خودش به تنهایی کفایت می کند برای یک هفته شاد و پر انرژی بودن، بس که مهربان است این آدم! توی راه برای بیکار نبودن زمان انتظار رفتم مهرنامه بگیرم که دیدم یک مجله جدیدی چاپ شده به اسم "تجربه". هنوز چند صفحه ای بیشتر نخواندم ازش، ولی در نوع خودش فوق العاده است این مجله، آن هم در قحطی مطبوعات خوب و مقبول. فکر کن که آثاری از مرتضی کاخی، گلی امامی جافظ موسوی سهیل نفیس، آیدین آغداشلو، تهمینه میلانی، محمود دولت آبادی... و خیلی اسم های آشنای دیگر را چاپ کرده اند!

یک روزی وقتی توی تاریخ ادبیات می خواندم که مثلا هدایت یا گلشیری یا شاملو برای فلان روزنامه مطلب می نوشته اند، کلی توی دلم حسودی می کردم به آدم های آن روزگار. مخصوصا با وجود مطبوعات بی محتوا و اعصاب خوردکن و پر سانسوری که ما داریم. امروز کلی توی دلم قند آب شد وقتی داشتم ورق می زدم مجله را! برای من واقعا اتفاق بزرگی است که ستون دست نوشته محمود دولت آبادی را بخوانم! خیلی بزرگ است جایگاه این آدم در تاریخ ادبیات معاصر ما. هیچ وقت یادم نمی رود آن شب که داشتم از تلویرین را می شدم که می گفت: شما با من از مرگ سخن می گویید! من واژه مرگ را به شما آموختم.

قیمت مجله 5هزار تمن است که خیلی بیشتر از این حرف ها می ارزد! کاش حمایت بشود...بماند... مه مثل شهروند امروز و ایراندخت!

پ.ن.

امروز برای اولین بار دلم خواست یک زی زی گولو داشته باشم. یک زی زی گولو آسی پاسی دراکولا تا به تا بگوید و من از خواب بیدار شوم ببینم همه چیز یک شوخی احمقانه بوده. یا مثلا یک روح خبیثی که رووی سرش ملافه سفید انداخته و دوتا سوراخ گنده روش درست کرده بالای سرم ظاهر شود، قاه قاه بخندد و بگوید همه چیز یک بازی مزخرف و بی مزه بوده و من درجا عاشقش شوم!

پ.ن.

در خلا رها شدم

مثل انگشتهایم در سوراخ جیب

ببین

چگونه نبودنت

فقر و بی پناهی را رقم می زند

از سرما می لرزم

در هوای تابستان

رسول یونان

پ.ن 

بابت بی نظمی نوشته و غلط های تایپی احتمالی پوزش می طلبم;) 

پ.ن

 یعنی گازم می گیرن این مورچه بالیا؟:(

+نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت0:16 AMتوسط شملک |
داش آکل
عصر همان روز بود، مرجان قفس طوقی را جلوش گذاشته بود و به رنگ آمیزی پروبال، نوک برگشته و چشمهای گرد بی حالت طوطی خیره شده بود. ناکاه طوطی با لحن داشی  با لحن خراشیده ای گفت:
"مرجان... مرجان... تو مرا کشتی.... به که بگویم... مرجان.... عشق تو... مرا کشت."
اشک از چشمهای مرجان سرازیر شد.
 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت12:39 PMتوسط شملک |
بهاریه

از انتها که وارد کوچه می شوم، چند روزیست که عطر بهار نارنج مستم می کند. ناخودآگاه چشم هام را می بندم و برای یک لحظه می روم به حال و هوای بهاری درخت خودم و هی دلم برایش تنگ می شود...هیچ وقت نفهمیدم کدام خانه است، ولی حدس می زنم یکی از خانه های سوم یا چهارم از انتهای کوچه باشد. کمی جلوتر که می آیم، نزدیکی های خانه ما و از روی دیوار خانه یکی دیگر از همسایه ها، شاخه های اقاقیا و یاس بیرون آمده اند. دیروز موقع بیرون رفتن، چند تایی یاس چیدم و گذاشتمشان لای برگه های کتاب. شکوفه های درخت انار هم دارند غوغا می کنند در حیاط حانه ما.

حال و هوای دلم هم بهاریست. دیروز که داشتیم توی هوای خنک اردیبهشت خیابان ولیعصر را پایین می آمدیم، توی بهشت بودم انگار...

  

زیادی دیر است برای بهاریه نوشتن اما شلوغی های اسفند و فروردین تمامی نداشتند! هنوز هم ادامه دارند. و من دلم آرامش می خواهد در این هوای بهاری...

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت10:20 PMتوسط شملک |
نومه

 

قربانت شوم

تصدق سرتان

دو سه پست است که از سلامتی وجود مبارک دستخطی نرسیده. اگر از احوالات من بخواهید شکر خدا نعمت سلامتی داریم. تنها مایه ی کسالت دوری شما است و بس. والله دلم یک خورده شده برای شما. کاغذ متصل نوشتم اما نمی دانم چرا خط مبارک و عزیز شما نرسیده تا از سلامتی وجودتان خوشحال گردم.فکری شده بودم که  دانستم شوکت الملوک دفتری که با کسانتان انس و الفتی مخصوص دارد برای صرف صبحانه به ایوان منزلمان وعده گرفته شده. از میان صحبت هایشان دستگیرم شد سفرتان با اندکی تاخیر انجام خواهد شد.   

قربانت شوم؛ تصدق جانت بگردم از غصه شما دلم خون شد اما تقدیر است و چاره ای نیست سفری که شد باید رفت. انشای الله روزی باشد به اقبال بیایی. دنیا همین یک قسم نیست. بدش می گذرد. که من دیگر روز خوش ندارم. حواسم یک جا نیست در آنجا پیش شماست. امید داشتم برای نوروز برگردید که انگار خواست خداوند، دیگر بوده است. تا ابد الاباد چشم به راه قدوم مبارکتان خواهم ماند.

زیاده عرضی نیست

زیاده تر به قربانت

 

پ.ن1. این پست نومه ی یک عدد شمل قجری به محبوبش می باشد، که ناگزیر از سفر بوده است. از آن شمل ها که موهایشان را از فرق باز می کردند و چارقد ترمه روی سر می انداختند.

پ.ن.2. سال نوی همه خیلی خیلی مبارک.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت3:26 PMتوسط شملک |
خوانده های یک سالی که گذشت

استاد می گفت: بیشتر از چند هزار جلد کتاب اقتصادی منتشر شده. حالا اگر فرض کنیم 10000 تاش به فارسی ترجمه شده باشد و اگر هر کدامتان 100 سال دیگر قرار باشد زندگی کنید، به قرار سالی 100 کتاب هم اگر خوانده باشید، باز هم ندانسته و نخوانده زیاد هست در زندگیتان. چون سیر انتشار کتب اقتصادی متوقف نخواهد شد در این 100 سال.

دست آخر هم نتیجه گرفت که کلا انسان های نادانی (با حجم انبوهی از ندانسته ها ) هستیم و این نسل جدید کلا اینگونه اند...و از این دست صحبت ها.

این طرز فکر را نمی پسندم! یادم هست که تا چند سال پیش خودم هم تقریبا همین طوری فکر می کردم. نتیجه اش این بود که هر بار کتاب فروشی می رفتم و حجم عظیم نخوانده هایم را می دیدم دپرس می شدم! هی خودم را مقایسه می کردم با آدم های دیگر که کار درستی نبود و توانایی هایشان با من یکی نبود! الان وضع فرق کرده. زندگی ای که حتا یک لحظه بعدش را هم نمی دانی که زنده می مانی یا نه نمی ارزد به این همه سخت گرفتن. خیلی وقت است وقتی چیزی برای خواندن دستم می گیرم فقط به خودی خود آن فکر می کنم و اینکه در همان لحظه از خواندنش خوشحال باشم. عمیق بخوانمش. درک کنم هر کلمه اش را. وقتی کتاب فروشی می روم سعی می کنم از چرخیدن بین قفسه ها خوش بگذرانم. هر چقدر که در توانم باشد به سطح دانشم اضافه خواهم کرد. باقی هم بقایتان. خودم را که نمی توانم بکشم مثلا برای خواندن 10 جلد بیشتر کتاب اقتصادی!

 

انتهای سال قبل لیست بهترین های آن سالم را نوشته بودم. امسال گرچه سال کم مطالعه ای بود، اما می نویسم:

 

1-      اوایل سال گذشته "خواب آشفته نفت" را خواندم . اگر کاتوزیان را نویسنده اقتصادی مورد علاقه ام بدانم و سبک عباس میلانی و تلاشش برای مستند بودن نوشته های تاریخی را پسندیده باشم، می توانم بگویم این کتاب اقتصادی- تاریخی "محمد علی موحد" نوشته ای مابین این دو است. پر از واقع گرایی بیطرفانه و در عین حال مشخص کننده و هدایت کننده خط فکری ام. در واقع با روشن شدن تکلیفم در برابر آن دو سال کذایی به ریشه خیلی از روابط تاریخی بعد از آن نیز پی بردم که حالا شاکله ذهنی ام در برابر تاریخ ایران در دوره پهلوی را شکل داده است.

2-      " اروپا از دوران ناپلئون" را فقط به یک جلدش رسیدم. آن هم در رفت و آمد های بین همدان و تهران:) خیلی وقت بودم دلم می خواست تاریخ اروپا را بخوانم و این کتاب را که از نمایشگاه پارسال گرفته بودم، مناسب بود. البته فکر نمی کنم حالا حالاها فرصتی پیدا شود برای جلد دومش;)

3-      "فرانی و زویی" بهترین کتابی است که از سالینجر خوانده ام. خیلی ها ناتور دشت را از نظر ارزش ادبی بالاتر از همه می گذارند و لی من فرانی و زویی را دوست داشتم و کلی باهاش ارتباط برقرار کردم.  بر عکس آن نوجوان سرتق آمریکایی که اصلا نمیتوانستم درکش کنم!

4-      "سال های سگی" یکی از سگی ترین کتاب هایی بود که به عمرم دیده ام و خوانده ام اما کل کتاب می ارزید به همان 10 صفحه آخرش که آدم را میخکوب می کرد! کلا بین نویسنده های امریکای جنوبی سبک نوشته های بارگاس یوسا را بیشتر از بقیه می پسندم. البته رئالیسم جادویی مارکز را باید جدا کنم.

5-      "شب ممکن" محمد حسن شهسواری پر است از اسم هاس آشنا، حالت های آشنا، لحظه های آشنا. درست برعکس کتاب هایی مثل فرانی و زویی، آدم های شب ممکن از جنس همین خودمان هستند که داریم توی این شهر زندگی می کنیم.

6-      "زیر آفتاب خوش خیال عصر" جیران آگاهان و "کجا می برند درختان مرده را" عاطفه طیه پر از حس های خوب و بد درخترانه بودند که خوب درکشان می کردم.

7-      "ظرافت جوجه تیغی" جزو استثناوات امسال بود که هم سبکش را و هم موضوعش را و هم ترجمه اش را دوست داشتم. کتابی که باید خوانده شود. باید عمیقا خوانده شود.

 

پ.ن.

"خلقیات ما ایرانیان" را در پستی به همین اسم خلاصه کرده بودم. نمی دانم چه بلایی سرش آمده و نابود شده. چند وقت پیش که اینجا دوباره بحثش پیش آمد، این را فهمیدم  ولی فایلش را پیدا نمی کردم که ناگهان یافت شد. می گذارمش در ادامه مطلب. 

ادامه مطلب
+نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت11:57 AMتوسط شملک |
قصه شب

نمی دانم بعد از چند وقت بود که امشب پای تلویزیون نشستم. وقتی همه میهمان ها که ما هم جزوشان بودیم، و صاحب خانه محترم نشسته بودند و داشتند بحث های مفصل سیاسی می کردند و هر کدام چون طاووسی مست در باغ علوم فخیمه انساسی می خرامیدند، من  فوتبال استقلال را می دیدم که با همه کسل کننده بودنش بهتر از گوش دادن به حرف های آنها بود. دست آخر هم که مساوی شد!

بعد هم برای اولین بار برنامه ای که خیلی وقت بود تعریفش را شنیده بود را دیدم. اسمش را نمی دانم چیست ولی مجریش همان خانم خامنه ای خودمان بود و کارتون های دوره بچگی ما را نشان می داد. کیفور شدم از دیدنش. مخصوصا از دیدن انریکو و خانم دلگارچی و بیشتر از همه گالونی تپل مپل که شخصیت مورد علاقه من بود:P کمی هم زبل خان و علی کوچولو دیدم و آهنگ جیمبو که با هر کدام در حد بندسلیگا ذوق می کردم! ولی همه این ها یک طرف، آهنگ بخواب کوچولو یک طرف! یک تکه اش یادم مانده بود که قورباغه ساکت، گنجشک خوابه... فقط خدا می داند که من چه تعداد از شب های کودکی ام را با رادیو و قصه هر شبش سر کردم و با این شعر به خواب رفتم! برادرم هم یادش بود این عادتم را! می گفت همین الان هم بعید نیست بخوابی;) آن وقت ها خواهرم هنوز ازدواج نکرده بود. من قصه شب را گوش می کردم. خواهرم کتاب می خواند. بعضی وقت ها هم که مطالعه اش طولانی تر از قصه من می شد، کتابش را بلند می خواند و من گوش می کردم. بعد هم دست راستم را می گذاشتم روی صورتش و می خوابیدم! 

+نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت0:20 AMتوسط شملک |
امروز ...

شده یک چیزی را بنویسی و بعد از همان اولین کلمه دستت را بگذاری روی دیلیت و تا ته دنیا باهاش بروی؟

شده تا حالا که بخواهی یک چیزی را بگویی و واژه کم بیاوری؟

شده بنشینی صفحه خالی را هی نگاه کنی و دلت  هی نوشتن بخواهد و جمله ها توی سرت هی خودشانرا به در و دیوار بکوبند و یک چیزی نگذارد که بیایند و بنشینند روبروی تو، توی صفحه سفید خالی!


امروز دلم عجیب گرفته بود!

هی نشستم پیش خودم خلوت کردم که یعنی چی می تواند شده باشد؟ از همان ساعت 6 که بیدار شدم شروع شد. فکری شده بودم و به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم.

بی خوابی های دیشب هم موثر بودند شاید؛ جمله های توی سرم؛ صفحه ی سفید خالی...

 سوز سرما توی صورتم می خورد و من که نمی خواستم اینجوری باشم بغض نشسته توی گلویم را فرو خوردم. یک نقاب الکی خوشی به صورتم زدم و شش طبقه کذایی را بالا رفتم، تا کلاس 606. همه این حالت ها تا ساعت 6 عصر طول کشید و ما دقیقا 6 بار حد فاصل طبقه اول و ششم را طی کردیم و یک بار هم آن وسط ها پله های محترم این بنده حقیر سراپا تقصیر رو مورد عنایت قرار دادند که نتیجش شد کبودی زیر زانوی چپ و درد مچ دست راست!

 

اسفند را دوست نداشته ام هیچ وقت. ماهی که نیمه دوست داشتنی سال با آن تمام می شود. ماهی که شلوغی ها و ترافیک کلافه کننده اش اجتناب ناپذیر است...

اسفند را دوست ندارم...

 

پ.ن.1

دیشب دوباره

بی تاب در بین درختان تاب خوردم

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

در آسمان گشتم

و جیب هایم را

ار پاره های ابر پر کردم

جای شما خالی!

یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد

یک پاره از مهتاب خوردم

 

شعر از:قیصر امین پور

پ.ن.2

این نوشته را دوباره که خواندم دچار مقادیری عذاب وجدان شدم من باب اینکه این ماه روز های خوب و بسیار خوب زیادی هم داشت و من فقط دارم از این یک روز می نویسم. 

عذر تقصیر...

+نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت9:34 PMتوسط شملک |
دست از طلب ندارم...

امشب خدا یاد من افتاده بود. سرم را گرفتم بالا و گفتم: سر جد نداشته ت خدا، یادم تو را فراموش...

امشب خدا آمده بود پایین و داشت با من قدم می زد. توی پس کوچه های آشنا. توی پس کوچه های تنهایی. توی سرگیجه های دود آلود. توی چشم هاش نگاه کردم و گفتم: جوووون من، این تن بمیره یادم تورا فراموش... 

گفتم بخواب خدا. آهسته و آرام. تو را جانشین هیچ کدام از نداشته هایم نمی کنم. همه توانم را برمی دارم و راه می افتم توی همین دنیا، میان همین پس کوچه ها، به دنبال نداشته هایم. ندانسته هایم. 

بخواب خدا. من زندگی را همین طوری هم دوست دارم. می پرستم هر لحظه اش را. بیزارم از دل بستن های بی حاصل. امید بستن های بی تلاش.

آرام بگیر خدا. من هنوز زنده ام. زندگی می کنم. نفس می کشم. آهسته و آرام. با تمام قدرتم. بیادم اگر افتادی، می گویمت: جون مادرت خدا، یه چن وقت یادم تو را فراموش...

+نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت6:4 PMتوسط شملک |
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

1- از مشتری های آخر وقت خوشمان نمی آمد. چیزی نمی گفتیم؛ اما توی دلمان غر می زدیم! یک لبخند مصنوعی احمقانه تحویلشان می دادیم و تند تند کارشان را انجام می دادیم، فقط برای اینکه از شرشان خلاص شویم!

از مشتری های آخر وقت پنج شنبه ها بیشتر خوشمان نمی آمد. مخصوصا آنهایی که بلد نبودند رمز عابر بانکشان را حفظ کنند و اشتباه می زدند و مجبور می شدیم میان هیر و  ویر بستن حساب ها کارتشان را از ای تی ام بیرون بیاوریم. آدم آلزایمر هم که داشته باشد، حفظ کردن 4 تا عدد برایش کار سختی نیست!

از مشتری هایی که موقع انتقال پول از حسابشان شماره حساب مقصد را اشتباه می نوشتند خوشمان نمی آمد. مخصوصا که طرف حساب بانک دولتی بود و باید یک هفته تمام با دولتی ها سر و کله می زدیم تا مغایرت حساب را چک کنند و جوابمان را بدهند.

 

2- امروز، برای اولین بار درزی هم در کوزه افتاد و همه این اتفاق ها یک جا برای خودم افتاد! می خواستم خرید اینترنتی کنم، تراکنش طولانی شد و پول از حسابم رفت، ولی به مقصد نرسید. طرف جساب هم بانک محترم ملی بود و من عزا گرفتم!! زنگ زدم شعبه و از همکار سابقم خواستم برام فرم صورت مغایرت را پر کند و می دانستم در شلوغی پنج شنبه چقدر برایش زحمت درست کرده ام. رفتم بانک که از ای تی ام پول بگیرم و دستی پرداخت کنم. کارت اصلیم همراهم نبود و رمز کارت دومم را یادم نبود! دستگاه هم کارتم را نوش جان کرد. تا برسم شعبه خودمان ساعت 1 شد و شدم مشتری آخر وقت!

3- امروز دو تا پیشنهاد کار بهم شد!!رییس شعبه سابق (همانجا که 10 ماه کرده بودم) می گفت من با مرکز صحبت می کنم، برگرد همینجا! معاون شعبه سابق می گفت برو صرافی بانک نمی دانم چی بمن سپردند که نیروی کار نیاز دارند! کلی سرخ و سفید شدم و به هر دو فهماندم که اگر قرار بود بانک بمانم، هیچ وقت نمی رفتم!

 

4- اتاق را خالی کرده ام. همه وسایل را بسته بندی کردم و گذاشتم بیرون. چاپلین را از قدرت به زیر کشیدم و کامو را گذاشتم آرام بخوابد میان کاغذ باطله ها. اتاق را خالی کردم و نشستم وسط اتاق خالی دارم این ها را می نویسم. خودم هم زیادی ام اینجا. باید اتاق را تنها بگذاریم برای آقای نقاش که بیاید قلم مویش را بکشد روی طرح هایی که یک ساعت است با زغال و پاستیل گچی روی دیوار ها کشیده ام...

 

پ.ن.

معلوم دلی و

مجهول  چشم ... 

ای همه ی من ! 

از : حسین پناهی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت4:53 PMتوسط شملک |
در شب کوچک من دلهره ویرانیست

داشت از ترس هاش می گفت. داشت می گفت و اولین باری بود که می گفت. خواستم دلداری اش بدم؛ کم کنم از بار روانی استرس هایش. گفتم از هر چی بترسی دچارش خواهی شد و بهترین کار این است که فکر نکنی به ترس هایت. داشت می گفت و اولین بار بود که صدایش را اینطوری می شنیدم؛ لرزان...

داشت می گفت و به اعتمادی که همه این سال ها به کارش داشت فکر می کردم. به این که با همه محدودیت های ظاهری ساخته ایم. به اینکه با همه بی لیاقتی ها کنار آمده ایم. به اینکه محدودیت های فکری دارند چه می کنند با روحمان! چه می کنند با روحمان...

به اینکه چه قدرش را داریم می فهمیم و حس می کنیمشان هر روز، هر ساعت، هر لحظه.

به اینکه چه قدرش را خودمان هم نمی فهمیم و در طولانی مدت آثارش را در روح و جانمان وقت هایی درک می کنیم که یکباره، کم می آوریم، می شکنیم، فرو می ریزیم...

داشت می گفت و دلداری می دادم  و می دیدم تلخی را، جای خالی امنیت را، ترس را، که ذره ذره رخنه می کرد در وجودم!

پ.ن.

در سرزمين قد کوتاهان

معيارهاي سنجش

هميشه بر مدار صفر سفر کرده‌اند


فروغ فرخزاد

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت9:9 PMتوسط شملک |
پری دریایی

 

" مامانم گفت فقط یه کتاب می تونی بخری. یا ماهی سیاه کوچولو یا پری دریایی. ماهی سیاه کوچولو همش سیاه بود و سفید... اما پری دریایی یه لباس قرمز تنش بود که تنگ چسبیده بود بهش. نشسته بود روی یه سنگ، نصف سنگ زیر آب بود، نصفش بیرون آب.  یه گل سفید زده بود به موهاش. شیش تا پری دریایی دیگه هم دورش توی آب شنا می کردن. گفتم پری دریایی. شب ها پری ها را می شمردم. یک دو سه..."*

 

همه شان را ریختم روی فرش و خودم نشستم وسط. شمردمشان. یک دو سه... قصه های خاله کوکب، یک حرف تازه، سنجاب کوچولو، پری دریایی، پری دریایی، پری دریایی...

 

مامانم گفت فقط یکی از جعبه ها رو می تونی نگه داری. جا نداریم توی انباری.

 

سخت ترین انتخاب عمرم را انجام دادم و کتاب های بچگیم را نگه داشتم. از همه چیز های دیگر گذشتم و کتاب ها را نگه داشتم. دوستشان داشتم. می پرستیدمشان. نمی گذاشتم بهشان سخت بگذرد. از گل نازک تر به هیچ کدام نگفته بودم. آب توی دلشان تکان نخورده بود.

 

گفت کتابخانه برای بچه های ابتدایی است. برای کودکان کار. گفت فرقی نمی کند. کمک مادی باشد یا کتابهایی که بدرد بچه ها بخورد.

 

همه شان را ریختم روی فرش...

شمردمشان.

یک، دو، پری دریایی، پری دریایی، پری دریایی...

تعدادشان زیاد نبود. اما دوستشان داشتم. می پرستیدمشان...

کاشکی بچه ها هم دوستشان داشته باشند...

 

*دستکش قرمز؛ سپیده شاملو.

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت10:41 PMتوسط شملک |
جوی نقره ی مهتاب

بازی اش گرفته بود باد. توی موهایم چنگ می زد و می پاشیدشان در صورتیکه مات و مرطوب مانده بود. کنار پنجره ایستاده بودم و داشتم به خیابان سفیدپوش شده نگاه می کردم. تموج بلورین برف رد نگاهم را می برد میان خطوط اسلیمی حک شده روی دیوار همسایه. صدای جوانی مرا به خود آورد. روی موتور نشسته بود. یک لحظه دلم به جالش سوخت، که اگر مجبور نبود در این هوا این طوری نمی لرزید روی موتور. جلوتر که آمد، صدایش که قابل تشخیص شد، شنیدم که می خواند برای خودش. داشت می خواند : "بمون؛ دل من فقط به بودنت خوشه،..."

بازی اش گرفته بود باد... موهایم را به بازی گرفته بود و تمام توانش را گذاشته بود برای سراندن ذره های سرما در جان من، در برابر کسی که در مقابل سرما نفوذ ناپذیر می نمود. کسی که گرمای صدایش تگ سرما را شکسته بود.

 

امشب نمی دانم چرا، یاد باد افتادم. امشب باد دارد در خاطر من جولان می دهد. امشب باد دارد ضرباهنگ صدایش را به من تحمیل می  کند.

 

بازی اش گرفته بود باد!

دلم را؛

این بار دلم را به بازی گرفته بود...

 

پ.ن.

شب که جوی نقره ی مهتاب

بیکران دشت را دریاچه می سازد،

من شراع زورق اندیشه ام را می گشایم در مسیر باد.

 

شاملو

+نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت10:27 PMتوسط شملک |
گاهی به آسمان نگاه می کنم...دزدانه!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن

کیفیت پایین بعضیاشون بخاطر اینه که از پشت شیشه گرفته شده:)

+نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت11:36 AMتوسط شملک |
نازک آرای تن ساقه گلی

امروز رفتم تماشای ماهی ها. تنها رفته بودم. دنیای زیر آب علاوه بر زیبایی، آرامش بخش هم هست. بیشتر ماهی ها را در آکواریم کیش دیده بودم ولی تازگی هایی هم داشت. عروس دریایی ندیده بودم قبلا که بی نهایت زیبا بود!  10 دقیقه ای جلویشان میخکوب شده بودم. مخصوصا کوچک تر ها که همه چیز به وضوح از پشتشان پیدا بود. سیر تکاملی قورباغه را هم ندیده بودم. از تخم قورباغه شروع شده بود، وقتی تازه به دنیا آمده اند، وقتی در آب شنا می کنند. خلاصه انواع قورباغه ها را هم دیدم. سفره ماهی دیده بودم، ولی کوچک تر از این حرف ها بود! این یکی حد اقل 12 نفره بود! سفره قبلی 4 نفره هم نبود! خیلی بزرگ تر از چیزی بود که دیده بودم و فکر می کردم. کوسه هم ندیده بودم. مخصوصا اینکه بیاد و بالای سر آدم رژه برود. با آن دندان های ترسناکش. کوسه ها را دوست نداشتم. تازه اینها که من دیدم بچه بودند.

آکواریوم یک تونل شیشه ای بزرگ بود، با کف متحرک. اول که وارد شدم، یک تکه از شیشه ی تونل را برای نمونه گذاشته بودند. روش نوشته بودند که این شیشه در آلمان ساخته شده، در نیوزیلند خم شده، و فقط کار نصبش در مالزی انجام شده! یاد روزی افتادم که آقای وزیر در اخبار ساخت کالای م ش 3 را توسط دانشمندان متعهد کشور عزیزمان تبریک گفت و خبر بعدی این بود که امریکا چین را به خاطر فروش قطعات همان کالا به ایران تحریم کرده!!

آخر هم که بیرون می آمدم یکی از کارکنان آنجا با لباس غواصی رفته بود توی آکواریم و داشت یک تکه از شیشه را پاک می کرد. یک عالمه ماهی راه راه داشتند روی تنش شنا می کردند! دلم می خواست جای او بودم و به ماهی های راهراه آبی و زرد لی لی یاد می دادم. شاید هم بلد بودند خودشان! 

پ.ن.

نازک آرای تن ساقه گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا به برم میشکند


در جگر خاری لیکن

از ره این سفرم میشکند...


غم این خفته چند


خواب در چشم  ترم


می شکند.

پ.ن.2

کسی می داند چرا موسیقی اینجا فقط وقتی که با کروم باز می شود پخش می شود؟

+نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت6:16 PMتوسط شملک |
دنیای این روزای من

وقتی بی قرار می شود دلم، برای چکاچک باران...

 

وقتی باران قطره های بی امان نور را، قطره های بی منت نور را، روی چشم های بی طاقتم فرو می نشاند،

 

وقتی چشم هام در ابتدای راه بی مکان و بی زمان، به انتظار می نشیند،

 

وقتی انتظار دست هات  ، تمام لحظه هایم را پرمی کند،

 

وقتی لحظه ها ،  لحظه ای برای تنها گذاشتنم شک نمی کنند!

 

وقتی شک، به جان دنیای پوشالی ام افتد؛ 

 

وقتی دنیای من پر می شود از عطر خیال  تو...

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت7:26 PMتوسط شملک |