باباشمل

Sillhouet

هميشه يكي از فانتزي هام اين بوده كه چشم هام را باز كنم؛ مرد را تماشا كنم در حاليكه رو به پنجره ايستاده و دارد پك هاي عميقي به كنت مي زند... امضاي اين تصوير سيلوئت هم لابد مي شود باد؛ بادي كه دارد توي دست و پاي پرده ي سفيد مي پيچد و صداي دريا را با خودش مي آورد براي من!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 6:46 PM  توسط شملک  | 

شبكه 2

از پنجره اتاق كارم كه بيرون رو نگاه مي‌كنم،‌ يه ديوار افقي مي بينم كه روش يه عالمه پنج ضلعي آبي منظم و مرتب نشستن! تقريبا هر روز اين پنج ضلعي هاي آبي رو مي بينم و هربار ياد بچگي هام مي افتم كه يكي از تفريحاتم اين بود كه با يه دنيا شوق نقاشيم رو توي پاكت نامه بزارم و پشتش بنويسم: ميدان آرژانتين، انتهاي خيابان الوند...

بعله؛ رسم روزگار چنين است جناب ساختمون، كوه به كوه نمي رسه ولي من باللللاااااخره به شمايي كه هيچ وقت نقاشيامو نشون ندادي رسيدم...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 1:13 PM  توسط شملک  | 

مطالب قدیمی‌تر