باباشمل

اين من، اين روزها...

اولين پستي كه در حافظه باباشمل ثبت شده،‌ در مورد اتفاقي بوده كه روز امتحان نظام‌هاي دكتر عرب مازار برام پيش اومد:) زمان زيادي ازش گذشته ولي هر بار كه نوشته‌ي اينجا رو خوندم، تمام لحظاتش برام زنده شده... انگار كه هنوز دانشجوي سال سوم علامه‌ام. با همون دغدغه‌ها  و استرس‌ها و سرخوشي‌هاي روزهاي امتحان. يادش بخير...

حالا اگه در مورد چيزايي كه اين روزا به شدت تو ذهنمه بنويسم هم احتمالا سال‌ها بعد اگه بلاگفايي وجود داشته باشه ميام مي‌خونمش و حال و هواي امروزم برام زنده مي‌شه. امروزي كه در آستانه سي سالگي هستم؛ آروم‌تر از قبل و در عين حال پرشورتر از هميشه و با لايف استايلي متفاوت. گاهي خسته مي‌شم از اينكه برنامه زماني روزانه‌م حتي 1 ساعت خالي نداره و تمام لحظه‌هام پر از تكاپو و هيجانه. گاهي دلم براي خود ساكن و بي مسئوليت چند سال پيشم تنگ مي‌شه و دلم مي‌خواد دنيا براي چند لحظه هم كه شده سرعتش رو كم كنه و بايسته! من روي تختم كنار پنجره دراز بكشم و ساعت‌ها كتاب بخونم بدون اينكه دغدغه‌اي داشته باشم و يا كاري كه انتظارم رو بكشه...انگار نه انگار كه هيچ آدم ديگه اي توي اين كره خاكي زندگي مي كنه...

اما هر بار خنده رو لبام ميشينه و به خودم تلنگر مي زنم كه هي...تنبلي نكن! زندگي الان و اين روزهات به مراتب با كيفيت‌تر و مفيدتره. به خودم تلنگر مي‌زنم كه تو همين دنياي پر مسئوليت و شلوغ هم مي‌شه يه وقتايي براي خلوت دروني خودم پيدا كنم،‌ كتابم رو جلوم باز كنم و برم تو دنياي دوست داشتني خودم غرق بشم...مثل يكي دو ساعتي كه هر شب قبل از خواب و با وجود همه‌ي خستگي‌هام به فيلم ديدن مي گذره؛ مثل همين ده دقيقه اي كه در حين نوشيدن چاي، فايل گزارشي كه دارم مي‌نويسم رو بستم و به جاش اومدم اينجا...

امشب، شبه مهمي براي ماست. شب تولد سي سالگي صالي:) 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 10:57 AM  توسط شملک  | 

سريع، ناخواسته و باشتاب...

يك وقت هايي، يك اتفاقاتي، ناخواسته و با شتاب در زندگي آدم ها رخ مي دهند! آنقدر سريع، آنقدر نا خواسته و آنقدر با شتاب كه تا مدت ها مي شود انكارشان كرد. مثل يك جور مبارزه با نفسي كه دارد به خطا مي رود و بك گراند قبلي چندين  و چند ساله ي ذهن را در نظر نمي گيرد...

يك وقت هايي، يك آدم هايي، ناخواسته و با شتاب مي دوند و ميآيند وسط زندگي ما. آنقدر سريع، آنقدر تاثير گذار و آنقدر با شتاب كه هيچ جوري نمي شود انكارشان كرد! مثل يك جور مبارزه با طبيعت غالب روزگار كه سر ناسازگاري گذاشته و تمام تصورات ذهني آدم را مثل ديوار روي سر روح و جسم خراب مي كند...

امان از دست اين آدم هاي سريع، اين ادم هاي ناخواسته ي با شتاب...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 2:11 PM  توسط شملک  | 

حباب

درست مثل پلك زدن مي ماند،

مثل يك لحظه زندگي

مثل همين ثانيه هاي سرخوش

كه دارند روي هم سر مي خورند و حباب مي شوند و درست در يك لحظه...

تهي مي شوند

 

مثل باران مي ماند؛

مثل ترنم اولين قطره هاي شبنم

در صبحي كه آرام آرام به سوي تيرگي مي شتابد و حباب مي شود

و درست در يك لحظه غمگين غروب تهي مي شود...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 2:23 PM  توسط شملک  | 

امتحان

فردا امتحان دارم. ديروز فهميدم كه فردا امتحان دارم! بيشتر از 2 سالي مي شه كه سر جلسه امتحان نشستم! اين دوره هم تموم شد و مثل همه دوره هاي ديگه قراره تموم شدنش با شروع خيلي كارهاي عقب مونده و برنامه ريزي شده جديد شروع بشه. شروع هاي جديد و دوباره خوب و انرژي بخش و دوست داشتني مي باشند:)

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 11:18 AM  توسط شملک  | 

اين امرداد لعنتي

تابستون،‌ يكي از منزجر كننده ترين واژه هاي ممكن زندگي منه! از همون بچگي ازش متنفر بودم. هواي گرم و من گرمايي، دو تا چيزي بوديم كه هيچ وقت با هم نساختيم. مخصوصا اين يكي، كه شد بدترين تابستون... بدترين مسافرت، بدترين اتفاق براي زندگي دونفرمون و بدترين بيماري اي كه تا حالا گرفتم! درد و كم تواني جسمي  از يك طرف و عوارضش كه منجر شد به افسردگي و دردهاي عميق روحي... 

خوشحالم كه تموم شد اين ماه مرداد لعنتي! 

+ نوشته شده در  شنبه یکم شهریور 1393ساعت 12:23 PM  توسط شملک  | 

مطالب قدیمی‌تر