باباشمل

فكرش رو نميكردم كه دنيا يك روزي براي من نرسيده به چهارراه هرمزان بايسته... با ٦٠ تا ...باران شيشه توي صورتم... آمبولانس؛ بيمارستان بهمن؛ پليس راه ور؛ كلانتري؛ دادسرا؛ قاضي؛ كلانتري؛ دادسرا؛ دادگاه ... و اين صداي بوق ممتدي كه انگار قراره تا آخر دنيا توي سرم بپيچه
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 1:38 AM  توسط شملک  | 

مطالب قدیمی‌تر